پایگاه خبری سینما تجربی 14 بهمن 1396 ساعت 12:04 http://cinematajrobi.ir/vdciyyaz.t1arr2bcct.html -------------------------------------------------- عنوان : بازار در تونل زمان -------------------------------------------------- نقدی بر فیلم مستند « وازاریه» ساخته‌ی حسن نقاشی متن : وازاریه را می توان غبارروبی از داستان شکل گیری بازار به عنوان قلب تپنده ی پایتخت دانست. یکی از قطب های اقتصاد کشور که زمانی نماد هویت تهران بوده و حتی در نقشه ی دارالخلافه ی عهد ناصری (آن زمان که این شهر فقط پنج محله داشته) نیز دردانه ی این شهر به حساب می آمده است. به تعبیر گفتار متن فیلم: از میدان ارگ و کاخِ شاهی در شمال تا دروازه ی شاه عبدالعظیم در جنوب. منطقه ای که بسیاری از تحولات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگیِ تاریخ معاصر به دست آدم های آن انجام شده؛ و به همین دلیل باید گفت پرداختن به اهل بازار، به عنوان افرادی که منشاء این تحولات گسترده بوده اند، در حقیقت، بیش از یک ضرورت ساده بوده است. پرداختن به این قشر از آدم های متموّل تاریخ، متاسفانه تا کنون مغفول مانده بود و احتمالاً این نکته ریشه در کمبود منابع تصویری مورد نیاز برای ساخت فیلم داشته است. نکته ای که البته در مستند مورد بحث نیز از همان دقایق نخستین، خود را به رخ می کشد؛ جایی که بعد از تاکید بر نصب و راه اندازی تلگراف خانه ی بازار (آن هم پس از ارگ سلطنتی) و هم چنین بهای گزاف آن (که گوینده می گوید: هزینه ی ارسال چهار کلمه اش با خرید یک مَن تنباکوی اعلای خوانسار مساوی بوده!) به واپسین تلگراف میرزا تقی خان امیرکبیر، پیش از شهادت او اشاره می شود اما آن چه که این جمله های غم انگیز و تکان دهنده را همراهی می کند فقط تصویر مُهرهای دست سازی است که عنوان های قائم مقام و صدراعظم روی آن حک شده و هیچ ربطی به این نامه ها ندارد. به هرحال تولید مستندی که با این فقرِ منبع ساخته شده را باید ستود و به تلاش های سازنده اش برای مصور کردن متن پژوهش آن احترام گذاشت. شاید هم از این رو است که در وازاریه در کنار نمایش محله های قدیمی و هم چنین بخش هایی از بازار بزرگ که دیگر وجود ندارند (نظیر: بازار آهنگران، کفاش ها، صحاف ها، زرگرها و توتون فروش ها) اشاره به برخی اسامی خیابان ها (به عنوان نمادهایی برای یادآوری برخی مقاطع مهم تاریخی) در دستور کار قرار دارد. خیابان هایی که هرکدام شان دنیایی از خاطره با خود دارند: بهارستان، ستارخان، باقرخان، پانزده خرداد، امام خمینی، انقلاب، آزادی و... به این ترتیب وقتی در فیلم به امضا شدن فرمان مشروطه (در تابستان ۱۲۸۵ خورشیدی)، تاسیس بانک ملی ایران از پیِ انحلال بانک شاهی و سپس لغو شدن اختیار محمدعلی شاه (برای اعطای امتیاز به روسیه و انگلیس) اشاره می شود، ابتدا تابلوی کوچه ی بانک و سپس آیه ی شریفه ی نصر من الله و فتح قریب را می بینیم که گوشه ای از یک کتیبه ی کاشی کاری شده است؛ و یکی از مهم ترین فرازهای تاریخ معاصر ایران را به موجزترین و در عین حال ساده ترین شکل بازگو می کند. مستند وازاریه در کنار معرفی برخی چهره های مشهور در میان بازاری ها (نظیر: حاجب الدوله، حاج محمدحسن امین الضرب و ارباب جمشیدِ جمشیدیان) که این روزها فقط به عنوان چند اسم بر تارک برخی راسته های معروف و هم چنین بعضی محله های قدیمی تهران شناخته می شوند، فرازهایی از تاریخِ بازار (شامل: تاسیس بانک شاهی، اعطای امتیاز تنباکو به این بانک، فتوای حرام بودن استعمال تنباکو از سوی میرزای شیرازی و مهم تر از همه، صدور فرمان مشروطیت) را روایت می کند؛ بی آن که تلاش کند تا ردپای این افراد را در روزگار فعلی و کوچه پس کوچه های بازار بزرگ جست وجو کند. اشاره ی گفتار متن نیز این نکته را تایید می کند: بازار همان است [که بود] اما انگار در سودای زمانه، چیزی از گذشته به یاد ندارد. حجره ها، کاروانسراها و راسته ها همگی در روزمرّگی گم شده اند؛ و از آن تجّارِ قدیمی چیزی نمانده؛ جز چند قاب عکس و عتیقه هایی [از ابزار کار آن ها] که در خیابان منوچهری به فروش می رسند. در نهایت، آن چه که در لایه های بعدی وازاریه حسرت از این همه کم توجهی نسبت به از دست رفتن اسناد و نشانه های مهم تاریخی را دوچندان می کند (در فیلم، پریدخت جمشیدیان، از نوادگان ارباب جمشید، برای تشویق دیگران، تعدادی از مدارک و دست نوشته های پدربزرگ خود را به مرکز حفظ اسناد اهدا می کند تا از آن ها نگهداری شود) تصویری از ناصرالدین شاه است که ظاهراً او را در جشن پنجاهمین سالگرد سلطنت قاجار نشان می دهد. سندی از همراهی و بیعت برخی اعیان با او (آن هم در غیبت بازاری های دل آزرده از ماجرای امتیاز تنباکو و بانک شاهی) که آن ها را در کنار یک مجسمه ی فلزی از شاهِ شیفته ی دوربین نشان می دهد؛ مجسمه ای که بی شک همراه با خاطره ی تلخِ دیگر حکمرانانِ نالایقِ قجری، در خندق های دارالخلافه ی ناصری مدفون شده و اینک حتی تندباد فراموشی نیز مکان آن را به یاد نمی آوَرَد! امید نجوان