نقد نیوشا صدر بر فيلم مستند « راه بی عبور » ساخته ی هادی محمدرضا حافظی

عبور از آتلانتیس

6 دی 1395 ساعت 14:07


راه بی‌عبور، عنوان ساده‌ای دارد. راهی که نمیتوان از آن گذشت، راهی که پلی، بیراهه‌ای، سمتی برای گذر ندارد. راه بی عبور « ناممکن» را در دل خود دارد، محال را. آن چه اما فیلمساز پیش چشم تماشاگرش میگذارد همه عبور است و گذر است و حتی سهولت. سهولتی که که شکل روایت، احتمالا ناخواسته بر سر این مستند کشیده است.
حقیقت ماجرا را اگر نه به واسطۀ اطلاعاتی از بیرون متن، بلکه از آن چه خود فیلم به شکلی اغلب شفاهی و با استفاده از صدای راوی به ما عرضه میکند بکاویم و آن را با تجربه و آگاهی فرامتنی خود از آن چه در ادارات این کشور می‌گذرد بیامیزیم، با آموزگاری خارق‌العاده مواجهیم؛ کافی است هر کس تاکنون پی‌گیر یک امضا ساده در ادارات دولتی بوده باشد تا دریابد که آن چه فیلم به آسانی روایت میکند نه دشوار بلکه همانند نامش بیش و کم ناممکن است. این مرد، این آموزگار، توانسته به دل از یاد رفتۀ دشتهای سرسبزی که باران و فقر بر آن توامان می‌بارند، مدرسه‌های پیش‌ساخته ببرد، کتاب و مداد و لباس و دارو ببرد، برای تسهیل عبور مردمشان از رودخانه، گروهی را بسیج کند که فقط حرف نمی‌زنند، که اهل عمل اند، برای بردن بیماران به بیمارستان، بیمارانی که سرنوشت محتومشان تا چندی پیش مرگ بوده و بس، هر چند به شکلی محدود و به تعدادی معدود، هلیکوپتر یا به قولِ راوی بالگرد دست و پا کند؛ معلم دیگری، کسی اندکی شبیه خودش را را قانع کند که پا به این منطقۀ فراموش شده بگذارد و جای او را بگیرد و سپس خود به قصد یافتن مکان فراموش شده‌‌ای دیگر، مکانی که پیش از این، آنقدر به خودشان زحمت نداده اند که به دقت روی نقشه مشخصش کنند، روستای پیشین را ترک کند.
هر کسی که در این آب و خاک زندگی کرده می‌داند، که انجام چنین کارهایی عمر خضر را طلب می‌کند و قدرتی فراواقعی، اساطیری. اما تصاویر فیلم‌ساز به شکلی اعجاب انگیز تمامی این ناممکن‌ها را تسهیل میکند، تا حدی که ممکن است لحظاتی تصور کنید تمام آن چه روایت میشود تنها بازگویی یک داستان قهرمانی خیالپردازانه است. شاید مرور چگونگی روایت فیلم‌ساز از ماجرای تهیۀ مدارس پیش‌ساخته برای روستاها، بهتر چند و چون این موضوع را روشن کند: تصویری میبینیم از بارانی نه چندان بی‌امان، بلکه نرم و مهربان و لطیف، که بر سقف نایلونی مدرسۀ روستا می‌بارد، نمایی نزدیک از رفت و آمد مورچه‌ها روی موکت کف اتاقی که پیش تر دیده ایم و می‌دانیم نامش مدرسه است.تصویری از دست و پای دختری که موکت را جارو میزند و همراه می‌شود با صدای راوی که میگوید کلاسهای کپری مکانهای مناسبی برای آموزش نیستند. از تصمیم خود می‌گوید که می‌خواهد این بار که به شهر رفت این مسئله را پیگیری کند و در پی آن تصاویری زیبا پیش‌چشم ماست از مدرسه آمدن بچه ها در طبیعت مسحور کنندۀ روستا که باران زیباییش را صد چندان کرده، نماهایی از کفشهایشان پشت در، درس خواندنشان در کپر، خوابیدن شبانۀ معلم (همه همراه با صدای دلپذیر باران) و صبح روز بعد، معلم را در حال رفتن به اداره میبینیم و صدای راوی-خود او را میشنویم که میگوید: «حدود چهل کلاس کپری سراغ داشتم.این گزارش را برای نوسازی مدارس بردم. آن ها با ساخت کانکس به تعداد روستاها موافقت کردند، اما مشکل انتقال آن ها بود.. » و آموزگار را میبینیم در حال پایین آمدن از پله و بعد چند لحظه ایستادن پشت در و بعد نوشتن نامه...
یعنی واقعا به همین سادگی؟
تنها دانستن این که چهل روستای کپری وجود دارد، آن هم در نقطه ای تا این حد بی نام و نشان، مستلزم از سر گذراندن چه مراحل دشواری است که کسی اشاره ای به آن نمیکند؟ بماند باقی ماجرا که تنها اندیشیدن به مشکلات و موانع آن انسان را از زندگی سیر میکند. برای من که درسالهای دور، دیپلمم در ادارۀ آموزش و پرورش گم شده بود وسه ماه تمام میرفتم و می‌آمدم و هیچ اتفاق امیدبخشی نمیافتاد و فکر می‌کردم که گرفتن یک دیپلم دیگر بسیار آسان‌تر از ادامۀ وضعیت فعلی است آن چه راوی میگوید بیشتر به یک معجزه مانند است.
اما معجزه‌ای در کار نیست، این آموزگار یگانه، کوهی از مشکلات را بر دوش می‌کشد و هم‌زمان از دل کوهی از ناممکنهایی که در برابرش است نیز حفره‌ای می‌گشاید.
و این همان چیزی است که در روایت فیلم کاملا غایب است و زیبایی طبیعت و لحن آرام و خونسرد راوی/ آموزگار نیز به کار تشدید این غیاب آمده است. راه بی‌عبورگرچه همچنان تماشایی است، اما قادر به انتقال جوهر عمل آموزگار یگانۀ فرزندان فراموش‌شدۀ عشایر نیست.


کد مطلب: 11035

آدرس مطلب: http://cinematajrobi.ir/vdcjiyev.uqevtzsffu.html

سینما تجربی
  http://cinematajrobi.ir