حیف این سوژه !
کد مطلب : 8241

خدایار قاقانی
حیف این سوژه !

تاریخ انتشار: يکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۵۸
نقدی بر فیلم مستند « استنساخ » ساخته کامیار فاروقی
Share/Save/Bookmark
فیلم بر پایه شناخت تابلویی از «محمودخان صبا» (ملک الشعرا) با عنوان «استنساخ» و بیان این پرسش که «یگانگی اثر از چیست؟» استوار می‌شود و به نظر می‌رسد با نام‌گذاری فیلم هم بناست ما در این رابطه‌شناختی به دست آوریم.
فیلمساز تلاش دارد از نمایش تصاویر دیگر آثار این نقاش بزرگ دوره ناصری و توضیحات نریتور، برای ما این اهمیت را بازگو کند؛ اما در همین امر ابتدایی هم متاسفانه ناتوان می‌ماند. نمایش بدون تناسب و تقطیع ناهماهنگ در تصویر تابلو‌ها، بی‌آنکه به فرم تصویری خاصی بدل شود، بیش از هرچیز به یک رفع تکلیف از بیان موضوع انتخاب شده می‌ماند تا رسیدن به هدفی مشخص.
در خطابه ابتدایی مشخص می‌شود ما با زندگی شاعری روبرو هستیم که دست به هنرهای دیگر هم دارد؛ اما در سرتاسر فیلم حتی کلامی یا شعری موثر از لقب پرطمطراق شخصیت فیلم، یعنی‌‌ همان «ملک الشعرا» به گوشمان نمی‌خورد. به ویژه این‌که تاکید می‌شود، «محمود صبا» در دوره‌ای رشد کرده که مربوط به عصر روشنگری در اروپاست. پس می‌بایست از نسبت این دوران چیزی تعریف یا توضیح داده شود، حداقل در فرم یا حتی لحن و متن نریتور، این موضوع را بیابیم، نه این‌که به توضیح صرف و یکسویه دوران قاجار بپردازد و آن را، دوره بی‌خردی و نادانی بداند و معتقد باشد همه چیز در آن دوران نابود شده است که البته اگر این‌گونه یکدست سیاه بود، بزرگ‌مردی چون «محمود صبا» در آن پدیدار نمی‌گشت.
شخصیتی که در حوزه‌هایی چون موسیقی نیز نامدار است؛ اما دریغ از اشاره‌ای کوچک و ارتباط فهم او از موسیقی (به طور خاص ریتم) در نقاشی‌هایش و یا این‌که او یکی از موثر‌ترین ثبت کننده‌های تصویر شهر تهران در آن دوران است، اما فیلمساز کوچک‌ترین توجهی به این موضوع نمی‌‎کند که «محمود صبا» کدام بخش از تهران آن دوران را تصویر کرده، و از این انبوه تصاویر نمایش داده شده، کدام تابلو برای کدام بخش از کاخ‌ها یا بخش‌های اطراف آن و شهر است.؟
در صورتی که در نریشن فیلم این جمله به نقل از او می‌آید که «عارف، جز نگاه دوختن به جهان کاری نیست» و جالب است که این نگاه کردن ساده هم در اثر پدیدار نمی‌شود و فیلمی که قرار است درباره یک تابلو و نقاش آن به مخاطب اطلاعات دهد، فقط در انت‌ها به این نکته بسنده می‌کند که تابلوی «استنساخ» تنها تابلوی «فیگوراتیو» محمود صباست، و نکته جالب اینجاست که اگر این نکته، یعنی «تن‌ها تابلوی فیگوراتیو محمود صبا» درست باشد، چرا باید به تابلوهای دیگر او پرداخت؟
البته لحن نه چندان مناسب نریتور (علیرضا شجاع نوری) به کامل نشدن اثر هم کمک می‌کند، چون بیشتر شبیه ارائه اطلاعات کنفرانس‌های کلاس تاریخ در مقطع دبیرستان است!
متاسفانه مستند «استنساخ» تبدیل به اثر نمی‌شود؛ چون نه در بیان تصویری‌اش خلاقیت و نگاه خاصی را شکل می‌دهد و صرف چیدن تصاویر نقاشی‌های محمود صبا، بدون درنظر گرفتن تفکر خاصی، فیلم را به مسیر مشخصی نمی‌رساند و نه در تدوین و ریتم، مقبولیتی پیدا می‌کند. تنها بخش قابل تامل فیلم شاید موسیقی آن باشد که آن هم زمانه موضوع فیلم را درنظر نگرفته است و همانطور که بیان کردم، بیش از هرچیز رفع تکلیفی‌ست برای بیان سوژه انتخاب شده. سوژه‌ای که به صورت بالقوه، سوژه بسیار جذابی‌ست، از دو اشاره کوچک و گذرای فیلم در انت‌ها که «محمود صبا» را پیشگام در هنر کلاژ و مکتب سورئالیسم می‌نامد، تا موزیسین بودن او و ارتباط آن با نقاشی‌هایش و البته ثبت کننده‌ای بزرگ از شهر تهران و از دورانی فراموش شده، و حتی همین تابلوی «استنساخ» که جذابیت‌اش در کشف موقعیت و فرم آن است؛ هر کدام از این موارد می‌تواند سوژه‌ای جذابی برای فیلمسازی باشد. البته اگر علاقه‌ای برای کشف و کنکاش وجود داشته باشد!
چون در همین فیلم، با این‌که قرار است تابلوی «استنساخ» موضوع اصلی باشد، بهانه‌ای می‌شود برای سوژه دیگری که آن هم به سرانجام نمی‌رسد، درصورتی که اگر به کشف و کنکاش‌‌ همان تابلوی اعجاز انگیر می‌پرداخت نتیجه بهتری شکل می‌گرفت.